قراره کابوس ببینم که "پس شما ابنرمال رفتار میکنی؛" و توی اتاق آتل باشم و از بیکفایتیِ همیشگیم تهوع بگیرم. رنج بکشم و گریه کنم. یه نفر از بیرونِ پنجره بهم نگاه کرده باشه، از اینکه زنندگیم اینقد عمومی شده باشه سقوط کنم سقوط کنم سقوط کنم. یکی رد بشه و بگه احمق! داری چیکار میکنی؟ چهاردستوپا؟ دخترکِ پرنده! بعد که خوردم زمین وُ از 1خونهام فقط خاطرهی شمایانِ بیمعنا باقی موند، برای بیعدالتیِ هرگزبهعدالتنرسندهم زمین رو میلرزونم و سوگم رو جهانی میکنم. صداییمیپرسه "چرا تحمل میکنی؟" جواب نمیدم. مشتهام رو روی موزاییکِ اعصابِ منفیِ یکِ قائم خورد میکنم و قطعههاش اینقدر کوچیک میشه که صدایِ کسی میآد که "نمای برورتون بگیر دکتر." میگم مگه قراره بمونم؟ پس چجوری ازین پوستهی کثافت رها شم و برم، ها؟ کابوس معلّق جواب میده که "هارت لِس" توی خواب هم دستم بیرون مونده. همهجا، پوستهم رو کم دارم. از هوشِ کمبوده و همهی کمبودههای زندگیم رنج میکشم و به انتظارِ مرگ مینشینم تا از این کابوس بیرون بیاردَم.
با این همه،
چطور که همیشهی همیشه، حداقل تا ما دیدیمتون قربان، از همهی جهان دورتر شدید و هر یه قدمِ آدمها رو شکستید که فرصتِ ساختِ درها و دیوارهایِ بیشتری داشتهباشید قربان، امّا اینبار، نه دورتر میشید، قربان، نه دیوار میسازید، نه ترسیدید، قربان؟ و حتّی. قربان. از گفتنش گریزونم قربان. امّا فکر میکنم یه قدم نزدیکتر هم شدهاید قربان. چرا قربان؟ ما ترسیدیم قربان.
|یکشنبه چهارم دی ۱۴۰۱ |.: : .|19:32 |.::.| صآرآ| .: :.
برچسب:
نویسنده: لیلا نیکنام