مدفنِ کرم های شب تاب.
-
تاریخ: 1401/10/5 ساعت: 20:08
چه رد شدنی.روبرویِ حیاطِ ما ابرها خانه کرده اند.گذرِ آفتاب آنقدر طاقت فرسا بود که پرده ها را هرگز کنار نزده بودیم. [ آره.نقاشی که نمیتونه هیچ تصویری توی شعراش بریزه.یه آدم پوچ و بی مفهوم.] تراژدیِ مجهولِ ابراز نشده ای که بی هیچ ابهامی درام اجرا می شود. پوچ و خشک.چسباندنِ چند تصویرِ نامعقول و در انت...
گرچه ندارم خانه درین جا، خانه درآن جا.
-
تاریخ: 1401/10/5 ساعت: 20:08
دوست داشتم به جای غرق شدن تویِ مفهومِ احمقانه ی بی هویتی ، بخونم «حال تمامَم از آن تو بادا.»نه ، منطقا این ارتباط که ازش میخوام صحبت کنم فرمالیته ترین و در تناقضش بی شکل ترین نوعِ ممکن مرتبط کردنِ مفاهیم ـه ، اما ، چیزِ ترسناکی نیست ، بی منطق ترینِ منقطقِ جهان داره اینو مینویسه.اگرچه که راجر واترز د...
میدانستم زهر است و چشیدم.
-
تاریخ: 1401/10/5 ساعت: 20:08
قراره کابوس ببینم که "پس شما ابنرمال رفتار میکنی؛" و توی اتاق آتل باشم و از بیکفایتیِ همیشگیم تهوع بگیرم. رنج بکشم و گریه کنم. یه نفر از بیرونِ پنجره بهم نگاه کرده باشه، از اینکه زنندگیم اینقد عمومی شده باشه سقوط کنم سقوط کنم سقوط کنم. یکی رد بشه و بگه احمق! داری چیکار میکنی؟ چهاردستوپا؟ دخترکِ پرند...